لب دریا نشسته بودم پرنده عشق امد و گفت: برای دوستت نامه ای بنویس، گفتم قلم ندارم، گفت از پرم بگیرگفتم جوهرندارم ، گفت از خونم بگیر گفتم ورق ندارم گفت: مردک تو که هیچی نداری غلط میکنی لب دریا میشینی
لب دریا نشسته بودم پرنده عشق امد و گفت: برای دوستت نامه ای بنویس، گفتم قلم ندارم، گفت از پرم بگیرگفتم جوهرندارم ، گفت از خونم بگیر گفتم ورق ندارم گفت: مردک تو که هیچی نداری غلط میکنی لب دریا میشینی